مهر ۲۵، ۱۳۸۷

مكالمه زليخا با يوزارسيف

اخطار! هرگونه تشابه اسمي و رسمي به شدت تكذيب مي شود!. اين متن براي زير 18 ساله ها نوشته شده است!
***
زليخا: آه.. يوزارسيف... چه مي كني؟
يوزارسيف: كار خاصي انجام نمي دهم سرورم. كمي صبر پيشه كنيد.
زليخا: صبرم تمام شده، طاقتم به پايان رسيده است. هر آينه احتمال آن مي رود كه جانم بر لبهاي رژ كشيده ام مستولي گردد. چه مي كني پسر جوان...
يوزارسيف: بانوي من، اگر لختي صبر نماييد، كار من هم به اتمام خواهيد انجاميد... من همواره بيم آن مي روم كه سرورم بوتيفار بزرگ متوجه شود كه من به اندروني شما داخل شده ام و دستور دهد تا اين سر مرا با اينهمه ريش و پشم از بدنم سفيد و ورزيده ام منقطع گردانندي.
زليخا: نه يوزارسيف عزيز و دلرباي من، تو هرآينه بيم به خود راه منه. بوتيفار عظيم تو را مانند يك پسر كه بزرگ شده است دوست مي دارد. آه يوزارسيف... گفتم پسر، ياد آن ايامي افتادم كه تو هر آينه كوچك بودي و من همچون دايه مهربان تر از مادر، تو را تر و خشك مي ساختم و با دستان خود شير از پستان هاي زيبا و سفيد و لطيف گاوهاي مزارع بوتيفار مي دوشيدم و در دهان غنچه اي تو مي ريختم... آه يوزارسيف... چه زود بزرگ شدي و چه خوب كه بزرگ شدي...
يوزارسيف: بانوي من... كمي ديگر دندان بر جيگر خود بسپاريد و كمي فشار دهيد، البته نه آنقدر كه بر جيگر نازنين شما خدشه اي وارد آيد، تا لحظاتي ديگر كار من به اتمام خواهد رسيد...
كاري ماما: بانوي من، آيا فكر نمي كنيد كه اين كار در شان شما نيست؟
زليخا: كاري ماما، اين فضولي ها به تو نيامده. لازم نيست تو اداي خانوم بزرگ را در پس از باران در بياوري. تو فقط درها را محكم قفل كن تا حتا سرورم بوتيفار هم نتواند با شاه كليدش آنها را بگشايد و وارد شود.
كاري ماما: به روي چشم بانوي من.
زليخا: آه يوزارسيف جوان و زيبا و خوش بر و رو و بدنساز و با ريش و پشم فراوان... زود باش... هر آينه كاسه صبرم رو به لبريزي پيش مي رود...
يوزارسيف: آهان، اين هم از اين. تمام شد بانوي سرورم. اكنون مي توانيم با افتخار به بوتيفار عظيم بگوييم كه منوي غذاي بردگان دربار تهيه شد. و سرورم بوتيفار بزرگ هم مي تواند به فرعون جليل القدر كه لهجه ي اصفهاني دارد و همسرش كه همانند بي بي داداشي اينها ست، بگويد كه منوي غذاي بردگان آماده است.
زليخا: آه... تو چقدر خوبي يوزارسيف. پس بياييد همه با هم از كاخ اندروني من برويم به سوي كاخ بوتيفار.
يوزارسيف: بياييد برويم.
زليخا: پس برويم.
يوزارسيف: برويم.
زليخا: ما داريم مي رويم.
كاري ماما: برويد ديگر خوب!


۶ نظر:

پیوند گفت...

آقا این لهجه ی اصفهانی با بی بی داداشی اینا رو خوب اومدین ها!

ناشناس گفت...

?!?bi namak!ke chi masalan

ناشناس گفت...

نوشا گفت ... ( خوبه ؟)
آقا اینجا هنوز برای من فیلتره و دوباره زیرآبی اومدم :(
من فقط موندم این پسره مزخرف چطوری تونسته یوسف رو برای جناب کارگردان تداعی کنه ؟! نه تیپی ، نه قیافه ای نه ادا و افه بازیگری ، نه جذابیت مردونه ، نه حال و هوای عرفانی !
بین همین هنرپیشه دم دستی های خودمون هم می شد یه چهره خوب و عارف مسلک طراحی کرد نمونه اش همین حامد کمیلی که به نظر من خوب می تونست از پس این نقش بربیاد
خلاصه از انتخاب بازیگرش گند زد تا آخر کار


نوشا www.7farvardin.blogsky.com

ناشناس گفت...

اصلا جالب نبود! خيلي هم بي نمك بود.در جواب نوشا خانوم :اخه كي مي تونه حامد كميلي رو كه صد تا نقش منفي بازي كرده رو در قالب يوسف باور كنه. با اون چشماي بي حياش! اين پسر قيافه ي بدي نداره اما گريمي كه كردنش همه چي رو خراب كرده.

مرضیه گفت...

سلام
با نوشتنت سال 83، با اون همه سیب های ترش مزه ، دخترک، علی قالپاق، سفرنامه تبریز و امضا گرفتن از امین حیایی و طرقبه که من همیشه می خوندم taraghghabe یادم اومد ....
چه قد زود گذشت
چه خوب شد که اومدی
لینک بلاگ من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ها؟
www.horizon.parsiblog.com
به منم سر بزنید به اتفاق همسر گرامی

ghabil گفت...

!