شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

يكشنبه، 10 شهريور 87

سلام. خوبين؟ دلتون برام تنگ نشده بود؟ دل من كه حسابي براتون تنگ شده بود. ولي چاره اي نبود، اسباب كشي به خونه جديد و نداشتن خط تلفن و بعد از اون هم منتظر شدن براي وصل كردن ADSL باعث شد كه اين جدايي بين ما بيافته! ولي به اميد خدا اين بار اومدم كه بمونم...
***
پيشاپيش رسيدن ماه مبارك رمضان را بر همه ي شما روزه گيران و روزه خواران گرامي تبريك مي گم، اميدوارم كه اونهايي كه روزه مي گيرن بتونن به راحتي با اين ماه كنار بيان! دوباره سر درد و كم خوابي و ناراحتي معده و اعصاب خورد و... شروع ميشه و ما بايد دلمون رو به استفاده هاي معنوي از اين ماه خوش كنيم!
صبح وقتي هنوز ساعتي از سحر نگذشته و معده بدبخت در حال فعاليته از خواب بيدار مي شيم و در طول روز بدون يك استكان چاي به زندگي خود ادامه ميديم و در حاليكه اخلاقمون از حالت انساني داره خارج ميشه به هنگام افطار نزديك مي شيم و سر سفره افطار تمام وجودمون رو از غذا لبريز مي كنيم و در حاليكه بدن مون حتا جا براي نفس كشيدن نداره به چرت زدن پاي سريال هاي تلويزيون مي گذرونيم! اين بود شرح حال سي روز روزه گيري ما! التماس دعا
***
بدبخت بيچاره حاج امير هم به لقا الله پيوست... چند هفته پيش بود كه تلفني با خبر شديم و بعد هم كارتش رو ديديم. نمي دونم آيا دوباره مي تونه به زندگي عادي برگرده يا تا آخر عمر بايد در ذلالت (دقت كنيد، ذلالت با همين ديكته منظورم هست!) زندگي كنه. علي جان (منظور همون حاج اميره!) پيوندت مبارك. ايشالا كه خدا بهت صبر و طاقت بده...
خوبي مراسم عروسي در اين بود كه علاوه بر ديدن دوستان قديم وبلاگي و آشنايي با دوستان جديد (مثلا راديو اكتيو)، از فضاي رويايي باغهاي خانواده ي سوپر متمول و مايه دار علي و امير هم بهره ها برديم!
***
چند نفر تو زندگي من بودن و هستن كه من عاشقانه اونها رو دوست داشتم. يعني دوست داشتنم چيزي بيشتر از علاقه بود و هست. يكيش شجريان، يكي ابي، يكي انتظامي، يكي نادره (حميده خيرآبادي) و... و يكي هم خسرو شكيبايي. واقعا از ته دل شكيبايي رو دوست داشتم. زماني كه مدرسه مي رفتم ديوار اتاقم پر بود از عكس و پوستر شكيبايي و نيكي كريمي. علاقه اي كه من به اين مرد داشتم عجيب بود. وقتي صبح جمعه يكي از بچه ها اس ام اس زد كه شكيبايي مرد، تا چند دقيقه مات مونده بودم. هنوز كه هنوزه وقتي يادم مياد نمي تونم اشك هام رو كنترل كنم.. حيف شد خسرو شكيبايي... خدا رحمتش كنه... خيلي نازنين بود...
***
خدا رو شكر، خونه مون خيلي خوبه. اين رو من و كيميا نمي گيم، هركي ديده گفته. يعني آنچناني نيست ولي يه حس صميميت توش هست كه هر كس واردش بشه رو با انرژي مثبت شارژ مي كنه. چند روز اول كه اومده بوديم و مستقر شده بوديم، احساس عجيبي داشتم. هم اينجا برام تازه بود و احساس غريبي مي كردم و هم گاهي دلم براي محيط خونه پدري ام تنگ مي شد. ولي كم كم جوري شد كه حالا وقتي ميرم خونه بابام احساس غريبي مي كنم و دلم براي خونه خودم تنگ ميشه! خيلي عجيبه... ولي احساس مسوليتي كه به آدم دست ميده وقتي ميره سر خونه و زندگي خودش خيلي سخته. مي فهمي كه حالا تنهايي و خودت بايد زندگي ات رو بچرخوني. ديگه نه مي توني بار مشكلات رو بندازي گردن يكي ديگه و نه مي توني به اميد كس ديگه زندگي كني. خيلي سخته.
***
واي... خيلي وقته ننوشتم. پرسپوليس قهرمان شد، پيام به ليگ برتر صعود كرد و استقلال هم جام حذفي رو برد. اون دو تاي اول كه دليل خوشحالي ام واضحه ولي براي اين از قهرماني استقلال خوشحالم كه عليرضا منصوريان با خاطره ي خوش فوتبال روگذاشت كنار. درسته كه چشم ندارم استقلال رو ببينم ولي حساب بعضي استقلالي ها مثل جواد زرينچه و منصوريان با بقيه جداست.
***
در اين مدتي كه نمي نوشتم اتفاقات خيلي مهمي براي اين كشور افتاد. اتفاقاتي كه تاثير خيلي زيادي بر آينده مردم ايران خواهد گذاشت. يكي از اين اتفاقات مهم و سرنوشت ساز، آمدن رييس جمهور كشور دوست و برادر «مجمع الجزاير كومور» به ايران بود! جالب اينجاست كه اين كشور از بس در سطح جامعه بين المللي مهم و معروفه تا چند روز كه از آمدن رييس جمهورش -كه اتفاقا شيعه هم از آب در اومده- به ايران گذشته بود، گويندگان خبر تلفظ درست اسم كشور رو نمي دونستن و بعد از چند روز فهميدن كه ميشه اين اسم عجيب رو به «جزاير قمر» تبديل كنن! واقعا اين يكي از افتخارات دولت نهم است كه با كنار گذاشتن ابر قدرت هاي دنيا، در حال كشف كشورهاي جديد و ناشناخته براي دوستي با ملت ايران است!
***
از قديم مي گفتن صبر كوچك خدا چهل سال است. هنوز بايد خيلي تحمل كنيم، تا حالا سه سال گذشته و كم كمش سي و هفت سال ديگه مونده!
***
مدتي است كه سمت چپ صفحه يه نظر سنجي كار گذاشته شده. هرچند اينجا به صورت متروكه درآمده ولي اگه يه نظري بدين اونجا بد نيست. هيچ قصد سياسي و امنيتي و... پشتش نيست. فقط يه تخمين زدن بازاره!
***
يه چيزي كه در رانندگي منحصر به فرد خانومها خيلي برام جالبه، روش دنده عقب رفتن اونهاست. دقت كنين، چون در كلاس آموزش رانندگي گفتن بايد دست رو پشت صندلي شاگرد گذاشت و پشت سر رو ديد، خانومها اين كار رو مي كنن ولي چون سخته براشون، از توي آينه جلو به پشت ماشين نگاه مي كنن! از اين به بعد دقت كنين: دست رو مي ذارن پشت صندلي ولي از تو آينه نگاه مي كنن!
خداييش رانندگي خانومها يكي از عوامل شادي آور و در عين حال عذاب دهنده در سطح شهرهاست!
دلمون خوش بود كه يكي مثل «لاله صديق» پيدا شده كه مي تونه آبروي رانندگي خانومها رو بخره كه ايشون هم تو زرد از كار دراومدن. فهميدين كه به علت تقلب و دستكاري در موتور ماشينش از شركت در مسابقه ها محروم شد؟!
البته فقط خانوم لاله صديق نبودن كه گند زدن، اين رو هم بخونين!
***
يكي از زيباترين صحنه هايي كه در خيابان شهر ديدم، مدتي پيش بود كه يك امداد خودرو داشت ماشين گشت نامحسوس رو كه از سپر تا شيشه جلوش غيب شده بود رو مي كشيد! حيف كه دور ميدون بود و نشد ازش فيلم بگيرم ولي چند تا از اين كليپ هاش رو تو اينترنت ديدم، حتما ببينين، دلتون خنك ميشه!
***
سريال حضرت يوسف (عليه السلام) داراي نكات خيلي مهميه. ديدينش؟ يكي اينكه نشون مي ده پيامبران (نعوذ بالله) دستگاه جوجه كشي راه انداخته بودن. ماشاالله حضرت يعقوب (عليه السلام) مي دونسته كه از كل بچه هاش همه ناخلف هستن و فقط يوسف اهل و صالح از كار درمياد، ولي دست بردار نبوده و همينجور زاد و ولد مي كرده! چهار تا خواهر رو گرفته بوده و ول نمي كرده! جالب اونجاست كه ديد مادر يوسف بد زايمان مي كنه ولي باز هم كوتاه نيومد و دوباره دست به كار شد تا بنده خدا رو از بين برد! الله اكبر از دست بعضي از اين پيامبرها يا بعضي از اين فيلمساز ها؟!
***
يه ضرب المثل جالب شنيدم: ميگن زنها و سوسيس ها مثل هم هستن. اگر مي خواين ازشون لذت ببرين، حاضر شدن شون رو نبينين!
***
كتاب «كافه پيانو» رو خوندين؟ نوشته «فرهاد جعفري». همون فرهاد جعفري معروف كه سالها پيش اولين اصلاح طلبي بود كه ديدم و از مشهد براي نمايندگي مجلس كانديدا شده بود و بعد هم اون قضايا پيش اومد. سالها بعد كه تو ستاد خاتمي بودم، اومد رد شد و ديدمش. ازش خواستم برام يه متن در مورد اصلاح طلبي بنويسه. هنوز اون مقاله رو دارم و منتظرم تا زمانش بشه و با دستخط خودش منتشرش كنم. تفكرش حرف نداره. كتابش هم همينطور.
***
* مچ گيري بهرنگ رو ديدين؟
* مراسم عقد امير ژوله توسط آقايان خاتمي و ابطحي. يادش به خير...
* رد صلاحيت خاتمي در شوراي نگهبان!
* براي المپيك دفعه بعد مي نويسم، اين بار فقط پيام تبريك خاتمي به هادي ساعي رو بخونين.
***
به مناسبت ماه رمضان و خشكسالي هاي اخير، اين هم يه متن از نهج البلاغه. خطبه اي از حضرت علي (عليه السلام) در طلب باران:
«خداوندا، از بركات گسترده و عطاهاي بزرگ خود بر بندگان بينوا و حيواناتي كه به حال خود رها گشته اند عنايتي فرما و باراني طراوت بخش براي ما نازل فرما. باراني چنان انبوه و شديد كه قطره هايش به يكديگر فشار آورند و هر يكي ديگري را به جلو راند.... تويي كه باران را پس از آن كه مردم در نوميدي فرو رفتند نازل نموده و رحمتت را بر آنان مي گستراني و تويي ولي نعمتها و ستوده در همه صفات و افعال.»
***
كي باور مي كنه اينجا سد كارده مشهد باشه؟ دريغ از آب...

خوش باشين و مخصوصا اگه اهل اين شب و روزها هستين، التماس دعا. ايشالا زود بر مي گردم.

۶ نظر:

نوشا گفت...

به به چه عجب !
چشم ما به جمال دلربای اکسیر روشن شد !
منزل جدید مبارک
ما که خیلی وبلاگ نویس حساب نمی شیم ولی شما که برای خودت سری تو سرا داشتی بهتر نیست به جای این همه بهانه که خودش یه پست کامل مطلبه ، زود به زود بنویسی به جای اینکه یه دفعه این همه موضوع رو با هم تحلیل کنی !
چه آه و افسوسی برای حاج امیر ! یکی بگه که خودش ناراضی باشه یه حرفی نه کسی که هنوز تو کف ازدواج موفقش هونده :)
امیدوارم همیشه شاد و تندرست باشید

احسان رحيم زاده گفت...

مطمئن بودم وقتي بيام از كافه پيانو نوشتي اين نظر دادنه يا هفت خوان رستم

rawisdom گفت...

با هفت خوان موافقم و در ضمن ام پی تری نوشتنت تقویت شده ها ! اثرات منزل جدبده؟

ناشناس گفت...

نظرت در مورد پيامبران الهي زيادي گستاخانه نبود؟ پيامبران و برگزيدگان خدا كه احمدي نژاد نيستند كه بشه هر چرند و پرندي رو بهشون نسبت داد.

rahman گفت...

سلام
من رحمان نابغه هستم
نميدونم اين پيام رو ميخوني يا نه
من از خوانندگان 40چراغ هستم و تو جشن هم بودم خيلي از اجرات خوشم اومد

پیوند گفت...

سلام علیکم.نصر من الله و فتح قریب.چه عجب مانیتورمون منور شد به پیج(page) عالی.دیگه داشتیم واقعا نا امید می شدیم ها.آقا ما هم قبول داریم که خدا خسرم شکیبایی رو بیامرزه.منزل نو هم مبارک.کاش یه عکسی میذاشتین از خونه تون ما هم مستفیض بشیم.منم کافه پیانو رو خوندم.خییییییلی کتاب قشنگیه.به قول یکی از آشنایان همون اول کتاب که نوشته :«این کتاب را پیشکش می کنم به خواهرم فریبا و همین طور هولدن کالفیلد عزیز»میشه فهمید که فکر نویسنده چقدر خوبه.خوب پر فروش هم بوده انگار.یه خواهشی:لطفا منو هم دعا کنین سر سفره ی افطار.خواهش می کنم.