آبان ۲۲، ۱۳۸۷

!سفرنامه كيش و قشم و بندر عباس

پس نوشت: بعد از اينكه اين پست رو نوشتم و پست كردم، ديدم چقدر زياد شده! خواستم چند قسمتي كنم، گفتم ولش كن، اگه كسي خواست اين متن رو بخونه، خودش در چند قسمت بخونه. اگر هم نخواست بخونه، خوب نخونه، نوش جانش!
سلام. خوبين؟
شنيدين مي گن فلاني آدم رو طلبيد؟ درست جريان ماست. هفته پيش كيش ما رو طلبيد! بدون هيچ تصميم قبلي، در عرض دو روز با دو تا از دوستام و خانوم هامون تو يه تور كيش اسم نوشتيم و عازم شديم. راستش تا حالا من كيش نرفته بودم و كنجكاو بودم تا جايي رو كه مي گن قرار بوده مدينه فاضله ي ايران بشه رو ببينم. بد نبود. جاتون خالي. گرما و گراني بيداد مي كرد! ديگه گذشت آن زماني كه مردم هجوم مي بردن كيش تا جنس خوب و ارزان بخرن. حالا بازارهاي كيش رو جنس هاي بنجل و آشغال چيني گرفته. جنس هايي كه نود درصدشون از مشهد گران تر بودن! به زور اگه مي تونستي چيز شكاري پيدا كني كه ارزش خريدن داشت. البته من و كيميا براي ديدن خود كيش رفته بوديم، نه خريد ولي يكي از زوج هايي كه باهامون بودن براي خريد سيسموني اومده بودن و يك زوج ديگه هم براي شنا!
به هرحال خيلي خوش گذشت. قبلا هم اين اقليم رو تجربه كرده بوديم. بهار كه رفته بوديم بندر عباس، از اونجا يك سر هم رفتيم جزيره قشم. قرار بود سفرنامه ي بندر عباس و قشم مون رو بنويسم كه چون مدتي ازش گذشت، مزه اش رو از دست داد. ولي من و كيميا واقعا از قشم خوشمون اومد. يك طبيعت بكر و جذاب كه تا حالا نمونه ي اقليم و طبيعتش رو نديده بوديم. اگر اهل لذت بردن از يك طبيعت اصيل و عجيب هستين مبادا جزيره قشم رو از دست بدين.
از اسكله حقاني كه نزديك هتل مون در بندر عباس بود با اتوبوس دريايي رفتيم به طرف قشم. حدودا نيم ساعت طول كشيد. خيلي جالب بود، يك قايق كه شبيه اتوبوس بود و به طرز وحشتناكي قديمي و خراب! با هزار ترس و لرز رسيديم جزيره.


اولين چيزي كه متوجه اش شديم جو بسيار سنگين سني مذهب ها بود. تمام جزيره اهل تسنن بودن. به نظر من مهم ترين دليلي كه دولت اينقدر به كيش رسيده ولي اصلا كاري به آباداني قشم نداره همينه كه مردمش سني هستن.

(مسجد ابوبكر صديق!)

همون دم اسكله تاكسي ها براي گردش مسافرها در جزيره و بردن به بازار به صف ايستاده بودن. از يكي از راننده ها خوش مون اومد و باهاش طي كرديم كه بيست و پنج هزار تومن بگيره و كل جزيره رو بهمون نشون بده در صورتي كه قيمتش سي هزار تومن بود. شماره تلفن اش رو دارم، هر كس خواست بره قشم بگه تا شماره راننده اون تاكسي رو بدم كه هم مرد با انصافي بود و هم مثل يك ليدر همه جا رو بهمون نشون داد و توضيح داد.
خيلي خلاصه براي كساني كه دوست دارن از جزيره قشم بدونن و يا با سرچ ممكنه به اينجا بيان توضيح مي دم:
اول غارهاي «خوربس» (يا خربس) رو ديديم. غارهايي داخل يك كوه بلند كه مثل خانه و اتاقها به هم راه داشتن. مربوط به زماني بود كه پرتغالي ها تو جزيره بودن و از اون غارها براي دفاع از نيروهاشون استفاده مي كردن. حالت يك قلعه داشت. بالاي غارها يك مقبره بود و پايينش هم يك قبرستان خيلي بزرگ. به گفته ي راهنما در زمان هاي قديم مرد عابدي در جزيره بوده كه صداي خيلي خوشي داشته و قرآن رو خيلي قشنگ مي خونده. براي همين بيشتر زن هاي جزيره جذب صداي اين مرد مي شدن. تا جايي كه مردهاي جزيره حسودي مي كنن و به اين مرد مشكوك مي شن. بهش تهمت مي زنن و يك روز تصميم مي گيرن تا از بين ببرنش. همه جمع مي شن و به طرف خانه مرد راه مي افتن. مرد هم از قصدشان باخبر ميشه و به طرف اون كوه فرار مي كنه. مردها هم تعقيبش مي كنن، وقتي مرد زاهد مي بينه كه راه فراري نداره از خدا مي خواد نجاتش بده و در همان لحظه كوه دهان باز مي كنه و مرد داخل كوه مي شه و دوباره كوه بسته مي شه. قبل از رفتن مرد به دل كوه، مردم اون روستا رو هم نفرين مي كنه و در يك لحظه همه ي مردم اون روستا از بين مي رن. براي همين بالاي اون كوه مقبره اش رو مي سازن و به اسم «شاه شهيد» معروف ميشه و پايين كوه هم ميشه قبرستان تمام مردم اون روستا. با اينكه اين داستان خيلي جالبه ولي باور كردنش يه خورده سخته. به هرحال راست و دروغش گردن راوي!


(اون اتاق بالاي كوه قبر شاه شهيده و اين عكس پايين هم همون قبرستان كه پاي كوه قرار گرفته)

جالب اينجاست كه جزيره قشم خيلي بزرگه و طولش در حدود 130 كيلومتره و تقريبا 360 تا روستا داره! باور مي كنين؟ بنا به يك روايت قديمي كه خود مردم جزيره بهش معتقدن، همونطور كه جزيره قشم يك روز از زير آب بيرون اومده و درست شده، يك روز هم به زير آب خواهد رفت و از بين خواهد رفت.
جاي بعدي كه رفتيم دره ستاره ها بود. يك محوطه بسيار بزرگ كه كوه هاي بلندي سرتاسرش رو پوشانده بودن. كوه ها به شكل خيلي عجيبي بودن براي همين مردم منطقه براش افسانه ساخته بودن. مي گفتن قرن ها پيش يك ستاره اينجا فرود مياد و خاك زمين رو به اطراف پخش مي كنه و خاكها همونطور كه خشك مي شن تبديل به كوه مي شن. واقعا كوهها به همين شكل بودن. مي گفتن كه شبها ستاره ها از توي اين دره، بسيار زيبا و نزديك ديده مي شن و اونجا محل رفت و آمد ارواحه! اينها رو حتا سازمان ميراث فرهنگي هم روي تابلوش نوشته بود!


جاهاي ديدني ديگه جزيره قشم ساحل هاي سيمين و ناز بود. «ساحل سيمين» كه مي گفتن به خاطر رنگ آبش به اين اسم معروف شده و در كنارش هم يه سري پلاژ به نام «پلاژ سيمين» درست كرده بودن كه خيلي قشنگ و باكلاس به نظر مي اومد. «ساحل ناز» هم كه نزديك چند تا جزيره كوچك بود به نام «جزاير ناز» و محل اصلي ورود اجناس قاچاق جزيره بود! چند تا جزيره كوچيك ديگه هم بودن كه به نام «جزاير هنگام» معروف بودن و در نزديكي محل تخم گذاري لاك پشت ها قرار داشتن. مسولان جاي مخصوصي رو درست كرده و محصور كرده بودن و محافظت مي كردن و تخم لاك پشت ها رو مي آوردن اونجا خاك مي كردن تا هم مردم بتونن از تخم دراومدن لاك پشت ها رو ببينن و هم از دست مزاحم دور باشن.


ديدني ديگه جزيره قشم كه وافعا باعث حيرت و لذت من و كيميا شد «درخت انجير معابد» يا «لور» بود كه اسم خارجي اش «توم سنتي Tom Seneti» است. يك درخت عجيب كه شاخه هاش بعد از رشد دوباره به طرف زمين بر مي گردن و داخل خاك مي شن. شبيه اين درخت تو كيش هم بود ولي نه به اين عظمت. درخت انجير معابد قشم واقعا عظيم بود و زيبا. مي گفتن هزاران سال عمر كرده و چند ساله قسمت هاييش مرده و به زودي از بين مي ره. راننده مون تعريف مي كرد يك درخت لور ديگه كه بسيار از اين درخت فعلي بزرگتر و باشكوه تر بوده، در جزيره قرار داشته. زماني زن هاي كولي مي اومدن و زير اون درخت بساط پهن مي كردن و به اسم فروش جنس هاشون كارهاي ديگه هم مي كردن. درخت هم كه اين صحنه ها رو مي ديده، يك روز صبرش تموم ميشه و يكي از شاخه هاش رو مي اندازه روي سر زن هاي كولي، هم اونها از بين مي رن و هم درخت از غصه و اثر گناهان كم كم خشك ميشه و از بين ميره. براي حفظ اين درخت فعلي، دو تا قلمه ازش گرفته بودن و دو طرف مسجد جامع روستاي «توريان» كاشته بودن و ازشون مراقبت مي كردن تا نسل اين درخت در جزيره منقرض نشه. فوق العاده زيبا و با ابهت و عجيب بود.


جالب ابنجا بود كه مسجد براي مردم قشم خيلي با اهميت بود. هر روستا حداقل يك مسجد داشت و مردم هم خيلي براي ساخت مسجدها هزينه مي كردن و استقبال مي كردن. مي گفتن روزهاي جمعه براي نماز جمعه از بس مردم ميان مجبور مي شن تو كوچه بايستن! بيشتر خونه هاي مردم گلي و خراب بودن ولي در كنارشون مسجدهاي بزرگ و باشكوهي ساخته بودن.
چيز جالب ديگه اي كه شنيديم اين بود كه توي يكي از روستاهاي قشم به اسم «سلخ» پيرزني هست كه با يك انگشتر مي تونه سنگ چشم آدم رو بيرون بياره! مي گفتن به مرور زمان تو چشم هر كسي مقداري سنگ جمع ميشه كه بايد حتما بيرون آورده بشه. مخصوصا مردم مناطقي كه طوفان و شن زياده. مي گفتن اين پيرزن يك انگشتر مي گيره گوشه چشم و مي كشه به طرف اين گوشه ديگه چشم و سنگ رو مياره بيرون! البته بعضي سنگ هاي بزرگ كه به راحتي در نميان رو با سوزن مي كشه بيرون! راننده مون به زور مي خواست كه ما رو هم ببره تا مجاني برامون سنگ هاي چشم مون رو در بيارن! خدا رحم كرد كه كوتاه اومد و ما رو بيخيال شد!
دم غروب بود كه رسيديم به بهترين جاي جزيره، جنگل حرا. هرچي از زيبايي اين جنگل بگم كم گفتم. جايي كه ابوعلي سينا كشفش كرد و اين اسم رو روش گذاشت. درختهايي هستن كه موقع شب و مد دريا، به زير آب مي رن و صبح با جزر آب ميان بيرون و نفس مي كشن. واقعا زيبا بودن. تو كتاب هاي مدرسه كه خونده بودم فكر مي كردم چند تا درختن ولي وقتي رفتم، ديدم كه چند هكتار از اين درخت ها وجود داره و يك جنگل واقعيه. خوبي قشم اينه كه كمتر كسي ميره اونجا و همه چيزش نسبتا بكر باقي مونده، مخصوصا اين جنگل حرا. البته باز هم مردم بومي مي اومدن و براي خوراك دام هاشون از برگ هاي درختها مي كندن و مي بردن ولي خوشبختانه ضرر زيادي به جنگل نمي زدن. مي گفتن اگر تا شب بمونيم جزيره، سر شب با قايق مي ريم وسط جنگ و دلفين ها هم ميان دور و برمون براي بازي كردن. ولي حيف كه داشت ديرمون مي شد و مجبور بوديم برگرديم بندر عباس.


چيز جالبي كه تو جزيره قشم خيلي به چشم مي خوره گله هاي شتري بود كه آزاد براي خودشون مي چريدن ولي صاحب داشتن و كسي جرات نداشت بهشون نزديك بشه!
شغل اصلي مردم جزيره قشم، به گفته راننده مون قاچاق بود! بقيه هم تو كار بازار و فروختن جنس قاچاق بودن و عده خيلي كمي ماهيگيري مي كردن. همين طور كه با ماشين مي رفتيم مي ديديم چند تا از اين وانت هاي آخرين مدل پشتش يخچال و كولر گازي و چيزهاي ديگه است و داره با سرعت مي ره و پشتش هم يك ماشين پليس آژير كشان داره مياد! ديدن اين صحنه خيلي طبيعي بود! خودشون به اين ماشين ها مي گفتن «شوتي». يك ماشين جلوتر حركت مي كنه و ماشين قاچاق بعدش و پشت سرشون يك اسكورت ديگه تا جلوي پليس رو بگيره و بذاره قاچاقچي ها فرار كنن!
يك چيز عجيب ديگه هم اونجا بود كه دهن من و كيميا از شنيدنش باز مونده بود ولي براي خودشون خيلي طبيعي بود. زن دوم. راننده مون مي گفت كه هر مردي اگه زن دوم نداشته باشه اصلا مرد نيست. خودش دختر عموش رو گرفته بود و ازش سه تا بچه داشت و چشمش دنبال يه دختر مدرسه اي تو روستاشون بود كه بره و بگيردش! مي گفت پشت خونه شون يه خونه براي پسرش ساخته و تا قبل از اينكه پسرش بره اونجا، زن دومش رو مي بره اونجا و بعد هم مي بره پيش زن اولش! با افتخار تعريف مي كرد كه داداشم شبها بين دو تا زنش مي خوابه! اتفاقا زن خيلي خوبي داشت. ما يك جمله گفتيم چند تا از اين صدفها جمع كنيم. فوري زنگ زد خونه شون و به زنش گفت كه صدف هاشون رو بذارن كنار. ما رو برد دم خونه شون و صدف هاي خيلي قشنگي كه زنش جمع كرده بود تا باهاشون چيزي درست كنه و به مسافرها بفروشه رو ريخت تو يك كيسه و به زور داد بهمون! حالا هي مي گفتيم نمي تونيم اين همه بار رو با خودمون ببريم ولي گوش نمي داد! خيلي مهمون نواز بودن.
قبل از برگشتن هم يه سري به بازارهاش زديم. چند تا پاساژ معروف داشت: صدف و مرواريد و ستاره و دريا و بازار قديمي اش هم به نام درگهان. البته ما ديگه نرفتيم اونجاها چون همه جا جنس هاي آشغال چيني بود. ولي پاساژ ستاره از همون پاساژهاي ستاره معروف بود كه تو شيراز و بندرعباس شعبه داره و دارن تو يزد هم مي سازن.
خلاصه به نظر من و كيميا قشم خيلي ديدني تر از كيش بود. واقعا لذت برديم از ديدنش. بندر عباس هم خيلي جالب بود. مخصوصا پاساژ هاش! نيلي و زيتون و از همه زيباتر و با كلاس تر در بندر عباس، پاساژ ستاره جنوب بود. ولي حيف كه بندر عباس خيلي كثيف بود و كسي براي تميزيش كاري نمي كرد. از ساحلش بگير كه كوهي از آشغال كنارش جمع شده بود و بوي تعفن تو فضا بود، تا بالاهاي شهر و جاهاي باكلاسش.
ولي همه يك طرف و پاساژ «كيش سنتر» در كيش يك طرف. زيباترين مركز خريدي بود كه تو عمرم ديدم. هرچند خيلي گرون بود ولي بايد حداقل يك بار ديدش. نود درصد بازار كيش رو چين تصرف كرده. تا جايي كه بعضي مغازه ها حتا فروشنده هاشون چيني هستن و لعنتي ها مثل بلبل فارسي حرف مي زنن. هرچي بهشون بگي مي گن: آره جنسش خوبه! جالب اينجاست كه به هيچ وجه هم اهل چونه زدن و تخفيف دادن نيستن. تا مي اومدي چونه بزني و تخفيف بگيري، دهنشون رو مي بستن و سرشون رو به علامت نه تكون مي دادن! حتا چند تامركز خريد هم به اسم چيني ها وجود داره. و چه فروشنده هايي! خوب رگ خواب مردهاي ايراني رو ياد گرفتن، هر مركز خريد يكي دو تا دختر نو رسيده و سفيد و لوند با لباس هاي آنچناني به عنوان فروشنده گذاشتن تا آشغال هاشون رو قالب ايراني هاي بدبخت كنن! كار به جايي رسيده كه پول هاي خرد و بي ارزش شون رو آوردن و به جاي صد تومني ميدن به ايرانى ها! يك قسمتي هم تو فروشگاه شون بود كه همونجا داشتن وسايل خراب شده رو درست مي كردن. دوستم مي گفت از بس جنس هاشون مزخرفه يك واحد تعميرات پيش از فروش هم تو مركز خريدشون مي ذارن!

(حتا دعاي ساخت چين هم به بازار اومده!)

هرچند نصف عمرمون تو كيش به گشتن تو بازارها و پاساژها گذشت ولي من نذاشتم كه نصف ديگه عمرمون تلف بشه! شايد بشه گفت سه جا رو تو كيش نبايد از دست داد: يكي ديدن «كشتي يوناني» هنگام غروب، واقعا محصور كننده است و ابهتي رو نشون مي ده كه داره كم كم از بين مي ره.


دومي «پارك دلفين ها» ست كه من شيفته شون شدم. از بس اين حيوون ها باهوش و با نمك بودن. سومين جا هم حتما يك سر شب بايد رفت به «رستوران شانديز صفدري» كه يك مشهدي اونجا ساخته! سر شب برين شام بخورين كه كيفيتش خوبه و بعد هم تا ساعت دو صبح از اجراي موسيقي زنده اش لذت ببرين. يك گروه موسيقي حرفه اي كه كارشون بسيار عاليه. اگه شام نخوردين پنج هزار تومن مي دين تا از يك كنسرت واقعي استفاده كنين و لذت ببرين.
حواستون باشه كه گول نخورين و جاهايي مثل «كشتي كاتاماران» رو بهتون قالب نكنن! هتل به ما گفت كه مبادا برنامه كشتي كاتاماران رو از دست بدين. گفتن شام و موسيقي زنده و گشت روي آب. ما هم خوشحال و نفري نوزده هزار تومن داديم و رفتيم. يك كشتي فسقلي كه مثل اوتوبوس صندلي داشت، يه خواننده بد صدا هم با ارگ تقليد صدا مي كرد، يه ظرف يك بار مصرف كه فكر كنم صد گرم باقالي پلو و گوشت داشت با يك سالاد مونده و بدمزه! گفتيم حالا بريم اقلا روي عرشه و از دريا لذت ببريم. عرشه كشتي هم يك فضاي سه در چهار رو تصور كنين كه صد نفر آدم روش ايستادن و نصفه شب دارن به زور سعي مي كنن تا دريا رو ببينن! كاش اقلا كشتي حركت مي كرد، رفت چند متري با ساحل فاصله گرفت و موتورش رو خاموش كرد، آخر شب هم روشن كرد و برگشت اسكله! كل برنامه مفرح كشتي كاتاماران همين بود! همون شب با بچه ها تصميم گرفتيم كه اين كلاهي كه سرمون رفته رو جبران كنيم.
فردا شب برنامه باغ پرندگان و پارك دلفين ها بود. اول بهمون گفتن كه ساعت سه بعد از ظهر حركت مي كنيم. بعد گفتن پنج و نيم و آخرش هم شش راه افتاديم. وقتي رسيديم هوا تاريك بود و باغ پرندگان رو از دست داديم، به برنامه دلفين ها هم دير رسيديم و پنج دقيقه اولش رو نديديم. با بچه ها هماهنگ كرديم كه سر و صدا كنيم و بگيم اين چه وضعيه و خلاصه شلوغ كنيم. آخرش رفتيم مدير پارك رو گير آورديم و داد و هوار كه چرا ما رو دير آوردين و ما پرنده ها رو نديديم و دلفين ها تموم شده بود و از اين حرفها! بنده ي خدا هم بليت هامون رو گرفت و امضا كرد و گفت يا فردا شب مجاني بياين يا پول تون رو از هتل پس بگيرين! ما هم رفتيم پول مون رو همون شب، تمام و كمال از هتل پس گرفتيم! انگار دلفين ها رو مجاني ديديم! به هرحال از مادر زاييده نشده كسي كه بتونه سر مشهدي جماعت رو كلاه بذاره! البته يادم باشه اگه «حسين ثابت» رو ديدم ازش تشكر كنم! حتما مي دونين كه حسين ثابت مشهديه و انگار كيش مال ايشونه! پارك دلفين ها و باغ پرندگان و هتل داريوش و چندين هتل ديگه و....
بازديد هتل داريوش هم خيلي خوش گذشت. قبلش خانومها مي گفتن كه ما رومون نميشه بيايم. كيميا مي گفت يعني چي بريم تو هتل آنچناني و مسافرهاي پولدارش رو تماشا كنيم؟! ولي رفتيم...! خلاصه اش مي كنم، از بس مسخره بازي درآورديم و آبرو ريزي كرديم، يكي از مديرهاي هتل اومد و تا دم در بدرقه مون كرد تا زودتر بريم و برنگرديم! دوستم مي گفت اگه خبر مسخره بازي هاي اون شب ما به گوش حسين ثابت برسه، حتما سكته مي كنه!

(آقاي ثابت اينهمه خرج كرده تا فرهنگ ايران و ايراني رو زنده نگه داره، ولي چرا اسم هتل به اين زيبايي و با اين عظمت رو به انگليسي نوشته؟!)

به نظر من سه روز و سه شب براي ديدن و لذت بردن از كيش كافيه. ما كه چهار روزه بوديم روز چهارم خسته شديم و بيكار مونديم. كيش فقط براي يك بار ديدن خوبه و براي اينكه كيش نديده از دنيا نريم! من اگه يه زماني دوباره وقت پيدا كنم و بخوام اون طرف كشور رو ببينم، به جاي كيش مي رم قشم. به شما هم توصيه مي كنم كه ديدن جزيره قشم رو از دست ندين، حداقل يك بار. وقتي برگشتيم مشهد، هواي كيش بيست و پنج درجه بود و بهاري و هواي مشهد چهار درجه و زمستاني!

۱ نظر:

الهام گفت...

پارک پرنده ها رو که ندیدید رو از دست دادید
راستش من سال 85 5 روز رو کیش بودم و اقامتم هم هتل داریوش بود
خود آقای ثابت هم منو می شناخت بقول داییم (آخه با داییم بودم) در دوستی رو با ثابت باز کردم و اون 5 روز هر روز عصر از زور بیکاری (آخه داییم سفر کاری رفته بود کیش منم بزور برد)می رفتم پارک دلفین ها آخه یه نامه از مهندس ثابت داشتم که رایگان می رفتم
اینو میدونستی که ثابت روزانه آب دریا رو خودش شیرین می کنه و گیاهان هتل رو آبیاری!!
اگه دقت کرده باشی چزیره تقریبا خشکه و هتل داریوش مثل یه جنگل
ضمن اینکه مهندس ثابت هم همه ثروتش دسترنج کار خودشه نه ارثیه پدری
می خواسته هتل داریوش رو کنار دریاچه مهارلو فارس بسازه که حایری اجازه نداده و گفته میخوای تفکر سلطنتی رو جا بندازی و ثابتم رفته کیش ساخته
سال 85 می گفت میخواد یه هتل آنچنانی هم مشهد بسازه که نمی دونم این کارو کرد یا نه
نوشتم که بدونی از این همشهریتون من بیشتر از شما اطلاعات دارم :))