دی ۱۵، ۱۳۸۷

!گل آقا، مادر ابطحي، لطيف... همه رفتن

سلام. خوبين؟
عجيبه، چند روزه كه حالم گرفته است، مي دونم چرا، ولي نمي دونم چرا زمان نمي گذره تا نتيجه اش مشخص بشه و حالم درست بشه...
***
گل آقا براي بار چندم بسته شد. اينم يه ضد حال ديگه. هرچند از وقتي به شكل جديد منتشر مي شد، خيلي به دلم ننشسته بود، ولي باز هم برام يادآور همون گل آقاي دوران نوجواني ام بود. حق داره گلنسا، كار كردن تو اين دوره و زمونه بدون حرص خوردن و خون به جگر شدن، خيلي سخته. خدا كنه دوباره گل آقا برگرده...
***
تسليت مجدد به آقاي ابطحي براي فوت مادرشون. خدا رحمتشون كنه. فوت مادرشون دليلي شد كه دوباره ايشون رو ملاقات كنيم. چيز جالبي كه تو مجلس ختم مادر آقاي ابطحي ديدم اين بود كه نه خبري از پرده نويسي هاي رايج كه الان مد شده بود و نه خبري از كاغذهاي رنگ و وارنگي كه به اسم اعلاميه و تراكت، مردم اسم خودشون رو به رخ صاحب عزا مي كشن! خيلي عجيب بود و در عين حال خيلي خوشم اومد. شايد خود صاحبان عزا اجازه نداده بودن كسي اين اسراف رو انجام بده.
***
تو هفته اي كه گذشت يكي از اقوام دورمون فوت كرد. شايد خيلي ها بشناسنش. شايد نوشته هاش رو تو نشريات ورزشي خونده بودن، يا توي برنامه هاي تلويزيوني مربوط به كشتي خودش رو ديده بودين. مرحوم منوچهر لطيف. يكي از اساتيد كشتي و يكي از پيشكشوت هاي كشتي نويسي در ايران. خدا رحمتش كنه. خيلي مرد نازنيني بود. تازه فهميده بوديم كه سرطان داره ولي انگار نه انگار كه اين مرد مريضه. آنچنان شوخ و شنگ بود كه كسي نمي تونست رفتنش رو باور كنه. منوچهر لطيف سالهاي سال يك ستون ثابت تو كيهان ورزش داشت كه از كشتي مي نوشت، فكر مي كنم اسم ستونش پيچپيچك بود. آرشيو كامل كيهان ورزشي رو داشت، طوري كه بارها از موسسه كيهان بهش پيشنهاد داده بودن تا به قيمت بالا اين آرشيو رو ازش بخرن ولي حاضر نشده بود. يه خاطره ازش دارم كه هنوز جلوي چشممه. بچه كه بودم خونه ي يكي از اقوام ديدمش، تو حياط نشسته بوديم، رفت سر باغچه و يه گياهي كند و اسمش رو گفت و خورد. تعجب كردم كه سبزي نشسته خورده. وقتي تعجب منو ديد، گشت يكي از اين پروانه هاي بزرگ و پشمالو رو با دستش فوري گرفت و رو به من كرد و گذاشت تو دهنش! هنوز كه اون صحنه يادم مي افته تنم مور مور ميشه...
عجيب بود جمعيتي كه براي مجلس ختمش به مسجد اومده بودن. تا حالا اينجور مجلسي با اينهمه جمعيت نديده بودم. وسط مجلس يه كليپ از مرحوم درست كرده بودن با موسيقي "نبسته ام به كس دل" همايون شجريان و صحبت هاي "رضا جاوداني"، خيلي غم انگيز بود، همه گريه شون گرفت. هادي عامل (گزارشگر كشتي كه مشهدي هست) هاي هاي گريه مي كرد... همه دوستش داشتن، دوست و دشمن. رضا جاوداني تو برنامه دايره طلايي گفت تنها كسي كه براي مراسم استاد لطيف نيومد، يزداني خرم، رييس فدراسون كشتي بود! واقعا كه...! خدا بيامرزدش...
***
مدتي مي شه كه ريشم رو نتراشيدم. همين جوري. به هركس هم مي رسم بايد توضيح بدم كه به خدا هيچ قصدي از اين كار ندارم، نه سرم به سنگ خورده، نه اعتقاداتم عوض شده، نه وام مي خوام، نه كارم زير دست كسي گيره، نه كسي بهم گفته، نه... به خدا فقط و فقط مي خوام ببينم چه شكلي ميشم وقتي ريشم حسابي پر و توپ بشه!
عيال محترمه كه كم مونده يه شب تو خواب تيغ برداره و نصف صورتم رو بتراشه، مادر محترمه هم ابراز انزجار كرده، بقيه هم به نحوي مخالفت خودشون رو با اين عمل بنده اعلام كردن. ولي صبر كنين تا ريشم برسه به پر شالم، اونوقت مي بينين كه چقدر خوش تيپ مي شم! تازه مزيت ديگري كه ريش گذاشتن داره اينه كه مصر كرم مرطوب كننده و ضد آفتابم خيلي كمتر شده!
پي نوشت: ديروز و براي مراسم جشن تولد عيال محترم، ريش را بر باد دام! اينم آخر زن ذليلي!
***
يادم نيست كجا خوندم كه نوشته بود: «شادمهر دختره رو مي بينه كه داره يكي ديگه رو مي بوسه، بعد هنوز ميگه مشكوكم!» راست ميگه، نمي دونم شادمهر منتظره تا ديگه چي از دختره ببينه تا شكش به يقين تبديل بشه!؟
***
يه بچه چهار- پنج ساله از سوئد زنگ زده به عمو قناد و بقيه عموهاش، بعد از اينكه كلي سر به سرش مي ذارن و بچه منظورشون رو نمي فهمه، بالاخره به زور و مصيبت تو مسابقه برنده اش مي كنن. بهش مي گن كه منتظر باش تا جايزه ات رو برات بفرستيم.
بچه هم با لكنت و نيمه فارسي مي گه من يك بار ديگه هم زنگ زدم ولي چيزي نشد. عموها مي گن يعني چي؟ بچه مي گه برنده شده بودم ولي هنوز جايزه ام نرسيده. عموها جا مي خورن و مي گن صبر كن، مي رسه، كي برنده شده بودي؟ بچه هم مي گه سه ماه پيش هم گفتين منتظر باشم! قيافه عمو قناد و بقيه عموها ديدني بود...!
***
هنوز نمي خوان دست از سر كفش هاي منتظر الزيدي بردارن؟ يه كاري كرد، بعد هم اظهار پشيماني كرد و معذرت خواست و گفت نظرم در مورد ايران هم همينه، اينا هنوز ول كن نيستن. دست بردارين ديگه، هر چيزي يه تاريخ مصرفي داره، تاريخ كفش هاي اين عراقي ناسيوناليست هم تموم شد!
البته همون زمان شنيدم كه تو اولين مصاحبه اش، خبرنگار عراق، منتظر زيدي، گفته منتظر زيدش بوده، وقتي ديده به جاي زيدش بوش اومده، چون بوي زيدش رو دوست نداشته، زده به سرش و زده به سر بوش!
***
يه وبلاگ جديد باز شده، مال يكي از خواننده هاي اكسيره. توصيه موكد بر آن است كه خوندنش رو به هيچ وجه از دست ندين. توضيحات درباره نويسنده اش هم توي وبلاگ هست. همين چند نوشته اي كه تا حالا پست كرده عالي بودن. عكس هاش رو هم من ديدم، محشرن، قراره نويسنده عكس هايي رو هم كه مي گيره بذاره تو بلاگش. مقش هاي شب زهرا رو از دست ندين.
***
اگه تونستي اينجوري پارك كني جايزه داري! (من عكاس بودم، نه راننده، اشتباه نشه!)


***
پيشاپيش تاسوعا و عاشورا رو تسليت مي گم. كاش به جاي زدن تو سر و سينه و گري و زاري كردن، مي نشستيم و فكر مي كرديم كه امام حسين (عليه السلام) چقدر شجاع بود، نه اينكه بگيم چقدر مظلوم بود. مظلوم علي و حسن و سجاد و رضا و... مهدي (عليهم السلام) هستن، نه حسين...
التماس دعا و خوش باشين

۶ نظر:

احسان گفت...

سلام نمي دونستم كه دوباره شروع كردي مراسم ابطحي رو مي گفتي با هم مي رفتيم

پیوند گفت...

اوا خدا مرگم بده(خدا نکنه!)یعنی اگه تولد خانومتون نبود می خواستین ریشاتون عین این آقا بغل صفحه ایه بشه؟؟؟؟حالا چرا این شاهکاراتونو میاین تو وبلاگ می نویسین؟؟؟حداقل فکر بقیه رو میکردین که پس فردا می خواستن بوستون کنن!خدا رحم کرد تولد خانومتون بودها!!
خدا بیامرزه فامیلتونو.
راستی فکر می کردم راجع به جنگ فلسطین و اسرائیل بنویسین.دوست داشتم بدونم شما فکر می کنین حق با کیه و اینکه باید سکوت کرد یا مثل ایران هوار زد یا چی؟

نوشا گفت...

جل الخالق ! چشام درست می بینه ؟! کامنت دونیت برای من باز شد ؟!
حالا چی می خواستم بگم نمی دونم هول شدم یادم رفت !

نوشا گفت...

عکس نی نی دخترک رو نذاشتی ها !

نوشا گفت...

ببین این یکی هم همینطوری می ذارم برای وقتایی که باز نشد خودت جای من یه چیزی بنویس :
"............................... "

علی لایق گفت...

سلام ای دوست. ممنون به خاطر تبریکت. روزهای زمستانی ات سرد و برفی اما دلت گرم و تپنده.